Archive for the ‘poem’ Category

این روزها

5 نوامبر, 2009

اینجا درد است که می‌تراود،
اینجا مرگ است، آی!
کسی شعری بخواند
دوبیتی یا غزلی
از عشق
کسی سخنی باز گوید.
این روزها
انگار
هر لحظه و هر جا
پای‌ام به واژه‌های تلخ
گیر می‌کند
و چشم‌ام در جوی بغض
تر می‌شود.

روزگار

4 مارس, 2009

می‌رقصم
با همه‌ی سازها
با همه‌ی آهنگ‌ها

بی‌دار که می‌شوم
چشم‌های خمارِ روزگار
بر دار، آویخته‌ام می‌بیند!

و می‌شکنم
در ژانرهای مردمِ ساده‌ای
که به سختی، دست‌های مهربانی‌ام را می‌فشرند.

شور

16 فوریه, 2009

کمان را رها کن و
تیر را بگذار در جان رود!

بیش از این تاب نداری
نیک می‌دانم؛
کمان را رها کن و
تیر را بگذار در جان رود!

هرچند که دیو هزار نقش و خیال
کشش بازوان‌ات را بر خطا بَرد؛
تیر را با منِ خویش رها کن و
شور را بگذار فریاد کشد!

هدف هر چه باشد؛
کمان را رها کن و
تیر را بگذار در عمق جان فرو رود!

درد

2 ژانویه, 2009

شکوفه‌های درد
کشت‌زارهای پر محصول درد
تلاطم هروله‌کنان گرسنگی
می‌رویند
می‌بارند
می‌شویند.

مرا دیگر به آسمان پر سخاوت تو نیازی نیست،
مرا دیگر به مخلوق هزاران ساله‌ی فرتوت تو
مرا دیگر به هیچ خدایی نیازی نیست!
در سرزمین تو
تنها شکوفه‌های پر درد بی‌دانشی‌ست
که می‌بالد.
در سرزمین من اما
پرواز اندیشه حتی
به تیرکمان کوچک کودکان قلدر کوچه
تهدید نمی‌شود.

شهوت پرجوش جهل‌ات
بکارتی بی‌مایه و سیاه به ارمغان آورده
کودک هوس‌ناک اندیشه‌ات
حاشا! که بر بام آخرت به دنیا آمده!
اعتبار و ابتذال کهنه‌سال‌ات
چنان به‌هم آمیخته می‌نماید
که پیمانه و مستی سست‌ات!

این‌جا انسانی‌ست
بی‌آیه و کرشمه
که آب می‌شود
قطره قطره
بر سنگِ دلِ به مهربانی بزک کرده‌ات.
و خاک می‌شود
ذره ذره
بر بی‌حیایِ دهانِ به سرخاب گل‌گون کرده‌ات.
که کم‌دانشی بی‌مهرِ تو
زندگی‌اش را
می‌کشاند سخت
به مچالگیِ بی‌شکلِ آسودگیِ وجدانِ بی‌خیال‌ات.

این‌جا مردی‌ست
که منم
بی نامی
یادآور حماسه‌ای،
یا غزلی
نشانه‌ی کتابی،
تا بدانی که او را با تو به اندازه‌ی تک تک یاخته‌های‌ات
تفاوتی‌ست.

سخن

25 اکتبر, 2006

بگو تو! تو سخن بگو!
که من، نه من‌ام!
نگفته بودم!
باید آواز خواند
تا دیو در گلو نماند
تا دیوار غم فرو شکند
تا دست‌ها به همه آغوش باز شوند
که تو بگویی
تا من بخوانم!

بگو تو، تو سخن بگو
که ترانه تویی
آفتاب و تنها یکی مهتاب منی
بگو تا تار گلو می‌زندت سخنی
بگو که رویای شب و روزِ نگاهِ منی
تو بگو
که من، نه من‌ام!

آخر خط

4 ژوئن, 2006

به آخر خط می‌رسی
تهران در میدانی تمام، انکار می‌شود
به شمال می‌روی
ماشین‌ها با بوق، چشم‌ها‌شان برق می‌زند

مردانِ خیابانی
پی یک شبِ عشق، می‌سایند
زنان ولی‌عصری
پی طعم تلخ پول، می‌بازند!

فواره‌ی ولی‌عصر جیغ می‌کشد
و تو نمی‌دانی چرا این جایی!
چشم‌های‌ات برق می‌زند؛
- که چرا بسیجی‌ها
انتهای نیایش را می‌بندند -
اما بوق نمی‌زنی
- چرا که نیستی
پی یک شب، عشقِ بند بند –

چه راه!

9 آوریل, 2006

اولین سلام
واژه‌ی زندگی‌ام نبود
تا آخرین خداحافظی
گریستن تمنای‌ام باشد

اردیبهشت که آمد
برای‌ات چند رج شعر و ترانه می‌بافم
سرخ و آبی، همان خیالی که دوست داری
کمی شادیِ سپید هم به خیال‌ات می‌تنم
دوست داری؟!

شب‌ها
بوی خوابِ هذیانِ یاسِ روزها را
می‌میرم
تو ستاره می‌شوی
من ساقه‌ی یاسی بلند
دست خیال‌ام سوی آسمان تو می‌رود
یا سوسوی آشنایی‌ات می‌کشاندم؟!

دل‌تنگی‌ها را پشت در جا گذاشته‌ام
یک بغل آغوشِ باز آورده‌ام
بی‌بهانه دوست‌ات دارم را
روی ذهن به‌آذین‌ات ببوسم
یا خیسِ سیاهْ مشقِ شب‌های بارانی‌ات کنم؟!

روزها دل‌ام به هیچ کس نمی‌رود
می‌دانی چند وقت است کسی را نبوسیده‌ام؟!
راستی که دیوانه‌ام…

بهار

17 مارس, 2006

هق هقِ آسمان
شانه شانه‌ی زمین
صدای ناله‌ی سرد زمستان
به گوش خفته‌ی بی‌جانِ درختان

نرم می‌گرید
گرم می‌خواند
آسمان بغض ابرش را
زمین داستان رنج‌اش را
بر بساط خاکِ مرگ‌آلود
می‌کند شیونْ آشوبی دردآلود

خواب خواهد رفت آرام
در پسِ دستانِ نیک‌نازان
تا دمِ صبح
جای جای جانِ در بَرش را
زند بوسه باران رَستن و رُستن.

لاشه‌ی تربیت

1 مارس, 2006

می‌ترکد
بمب کوچکی در حیاط

زنی جیغ می‌کشد

به هوا می‌رود
دودِ خاکستریِ شادمانیِ سیاهِ پسرک

پدر وارد می‌شود
او چوب بلندی دارد
پسرک دست‌پاچه همه‌چیز را می‌ریزد
پدر همه چیز را می‌بازد

بوم!

- می‌میرند؟!
این جا نه
کورمال می‌روند روی تاسف گذشته
آن جا می‌میرند.

گردِ خواب

15 فوریه, 2006

غبارآلودِ صحرای غم
دیدگان‌ات به تعریف می‌انجامد

همه آسمان‌های قلب‌ات گرفته‌اند
برهوتِ ذهن‌ات فشرده و سرد گشته
و زیر خاکِ قدم‌های‌ات جنبشی به پا نمی‌خیزد

موهای قیرگون‌ات
به نوازشِ غم‌باده‌ی صبح
استوار است
و بیمارگونه لبخندت
به هیچ!

نگاه کن
خراب مکن
تباه مشو!