بایگانیِ دسته‌ی ‘no war’

۷۹۵

2 ژوئن, 2009

چشم فلسطین بر خاک
آمریکا لبخند می‌زند
گلوله سر خط!

۷۹۴

21 می, 2009

وقتی با ساخت موشک نظامی
مردم دوست‌داشتنی میهن عزیزم
پای‌کوبان و دست‌افشان، هلهله می‌کنند
من دل‌ام می‌خواهد زار بگریم.

پ.ن: ما مردم ایران تجربه تلخ جنگ هشت ساله‌ی وحشتناکی را داشته‌ایم.

۷۶۹

29 می, 2008

شب… درد… مهتاب… بامداد…
ای انسان، آیا هنوز هم فکر می‌کنی دنیا برای تو آفریده شده؟

شب… درد… مهتاب… بامداد…
کسی این‌جا یک جرعه شرابِ شاهونی ندارد با روپوشِ سفیدِ من عوض کند؟

شب… درد… مهتاب… بامداد…
آه خدای خوبِ دیگران!
برای بار آخر هم که شده جلوی آینه بایست و سعی کن گریه‌ات نگیرد!

شب… درد… مهتاب… بامداد…
افسر، آهای افسر! تو هم شنیدی آن آقای محترم به من گفت توله‌سگ؟

شب… درد… مهتاب… بامداد…
به او بگو ادامه‌ی جنگ یعنی تجاور نه دفاع!

شب… درد… مهتاب… بامداد…
کسی این طرف‌ها ودکای ابسولوت پرتقالی را با شیشه خورده است؟

هنوز بامداد بر نیامده. ابن‌سینا هر شب از سرچشمه تا انقلاب می‌رود و برمی‌گردد. بی‌چاره نمی‌داند بهارستان نزدیک‌تر به به سرچشمه است. از انقلاب هم که بالاتر نمی‌تواند برود، سپاهی کوچک در میانه‌ی راه‌اش تا خواجه نصیرطوسی سینه‌سپر کرده است. من تا می‌خواهم راه را نشان‌اش دهم، یا دل‌ام هوایِ یک فنجان چایِ شیرین می‌کند یا شب‌زنده‌داری بیمار، دارو می‌خواهد! فکر می‌کنم جوانه‌های اندیشه‌ی ابن‌سینا همواره با داس‌های فلسفی روبه‌رو بوده‌اند. آه، من از داس‌های فلسفی می‌ترسم. و هر وقت می‌ترسم یادِ رازی می‌افتم.

پ.ن: برگرفته از ؟ وبلاگ آیدین.

۶۹۳

23 ژانویه, 2007

- پرده بالا می‌رود.
واژه‌ی سپید انقلاب در موجی نرم می‌آید و می‌رود.
هیاهوی جمعی که نمی‌فهمی شادند یا خشمگین! به گوش می‌رسد. فریادهایی هم‌آهنگ؛ «مرگ بر شاه، مرگ بر شاه، مرگ بر شاه!» و تک غرش؛ «بگو!». صحنه‌هایی گنگ از دویدن، گریز و شور گردهمایی‌هایی پنهانی که با صداهای تیر تفنگ و سخنرانی‌ها همراه است. انسان‌هایی کشته می‌شوند و انسان‌هایی که می‌کشند! با هزاران خون دل، انقلاب پیروز می‌شود و تک‌شاخه‌های گل سرخ از آسمان می‌بارند. همه شاد می‌شوند و خنده‌های دلنشین بچه‌ای نو پا نهاده به جهان، آرام و بی‌بهانه به گوش می‌رسد.
- پرده پایین می‌آید. سکوت.

- هنوز پرده بالا نرفته است که؛
چند هواپیمای جنگی دشت زندگی انسان‌هایی را به جهنم کشتارگاه تاریخ بدل می‌سازند. تک ضربه‌ی مبهم تبلی به غرش در می‌آید و به سرعت فرو می‌نشیند. شادی انقلاب در نماد مردمی که دست می‌زنند و پای می‌کبند و زندگی را به رهایی جشن می‌گیرند، با بدل شدن به زمینی سوخته و خون‌هایی خشکیده! به باتلاق می‌نشیند و فرو می‌رود. شیون از هر گوشه به گوش می‌رسد. صحنه آرام آرام سیاه و سپید می‌شود. انسان جوانی بدون پیراهن و با دستانی بسته از پشت و چشم‌هایی پوشیده شده، روی زمین سنگی و خیس نشسته است و به چیزهای نامفهومی فکر می‌کند؛ آزادی، شرافت، شادی و بهشتِ زندگی… موج بادی لغزنده با تردید می‌چرخد تا کتاب‌ها و روزنامه‌ها و دست‌نوشته‌های تاریخ ذهن‌اش را با خود ببرد. شیار زخم‌ها و آماس کبودی‌هایی ناهنجار روی بدن‌اش دیده می‌شود. هنوز نمی‌فهمیم که آن انسان زن است یا مرد! دو نفر با ریش‌ها و چوب‌هایی بلند و ذهن‌هایی کوتاه وارد می‌شوند. نعره‌زنان به سمت انسان جوان می‌دوند. یکی‌شان با لگد ضربه‌ای به پهلوی او وارد می‌کند و دیگری چوب‌اش را بالا می‌برد.
- با صدای ناله‌ای دهشت‌ناک، پرده پایین می‌آید. سکوت.

- پرده بالا می‌رود.
هم‌زمان صدای چک‌چک آبی که بر خاک می‌خورد، می‌آید. تند و تندتر می‌شود. انگار باران می‌آید. همان انسان جوان باز هم بدون پیراهن، بر پهنه‌ی خیس دشت، خسته و پرامید می‌دود. به چیزهای نامفهومی فکر می‌کند؛ آزادی، شرافت، شادی و بهشت زندگی… موج بادی لغزنده با تردید می‌چرخد تا کتاب‌ها و روزنامه‌ها و دست‌نوشته‌های تاریخ ذهن‌اش را با خود درهم‌آمیزد. شیار زخم‌ها و آماس کبودی‌هایی کهنه روی بدن‌اش دیده می‌شود. انگار که چیزهایی در ذهن‌اش باز آفریده می‌شوند. اسلحه‌ی خونین یکی از نیروی‌های کشته شده‌ی دشمن را برداشته است و به جلو می‌دود. صورت‌اش شطرنجی شده است. خنجی خونین بر تن‌اش نمایان است. ایمان دارد که برای وطن‌اش می‌جنگد. ایمان‌اش هم شطرنجی شده است. بی‌درنگ به سمت سنگر شیرجه می‌رود. صحنه سفید و نورانی می‌شود. باز هم تک ضربه‌ی مبهم تبلی که به تلخی می‌غرد و به سرعت فرو می‌نشیند.
- هم‌زمان با تاریک شدن صحنه، پرده پایین می‌آید. سکوت.

پ.ن: جنگ نه! و ترجمه‌ی آن؛ !No War

۶۹۲

22 ژانویه, 2007

زیر سنگینی تخته سنگ‌های ستون تخت‌جمشید
کمرِ زندگیِ پدران‌ام، خرد شکسته‌ست!
زیر افتخار بی‌مایه‌ی شاهانه‌ی هزاران ساله‌ی تاریخ
کبرِ کثیفِ جنگِ تو را نه می‌گویم؛
نه! جنگ نه!

۵۰۷

21 جولای, 2006

کاش جمعه‌ها جنگ هم تعطیل می‌شد!

۴۷۸

22 ژوئن, 2006

جنگ را جَنگ می‌خوانی یا جُنگ
جنگ را از آن طرف بنویسم، گُنج می‌خوانی یا گَنج؟!
من ایمان دارم؛ جنگ در گنج تاریخ، مدفون می‌شود.