پرتوی که میتابد از کجاست؟
یکی نگاه کن
در کجای کهکشان میسوزد این چراغِ ستاره
تا ژرفای پنهانِ ظلمات را به اعتراف بنشاند:
انفجار خورشیدِ آخرین
به نمایشِ اعماقِ غیاب
در ابعادِ دلهره.
آن
ماه نیست
دریچهی تجربه است
تا یقین کنی که در فراسوی این جهازِ شکستهسُکّان نیز
آنچه میشنوی سازِ کَجکوکِ سکوت است.
تا
یقین کنی.
تنها
ماییم
من و تو
نظّارهگانِ خاموشِ این خلاء
دلافسردهگانِ پا در جای
حیرانِ دریچههای انجماد همسفران.
دستادست ایستادهایم
حیرانایم اما از ظلماتِ سردِ جهان وحشت نمیکنیم
نه
وحشت نمیکنیم.
تو را من در تابشِ فروتنِ این چراغ میبینم آنجا که تویی،
مرا تو در ظلمتکدهی ویرانسرای من در مییابی
اینجا که منام.
شعر: احمد شاملو – آهنگ: فریدون شهبازیان
(مدایحِ بیصله، ۵ شهریور ۱۳۶۸)
mp3 – Variable Bitrate (VBR) 96kbps
شب
سراسر
زنجیرِ زنجره بود
تا سحر،
سحرگه
بهناگاه با قُشَعْریرهی درد
در لطمهی جان ما
جنگل
از خواب واگشود
مژگانِ حیرانِ مرگاش
پلکِ آشفتهی برگاش را،
و نعرهی اُزگَلِ ارّه زنجیری
سُرخ
بر سبزیِ نگرانِ دره
فرو ریخت.
تا به کسالتِ زردِ تابستان پناه آریم
دلشکسته
به ترکِ کوه گفتیم.
شعر: احمد شاملو – آهنگ: فریدون شهبازیان
(خاطره، در آستانه، ۱۲ شهریور ۱۳۷۲)
mp3 – Variable Bitrate (VBR) 96kbps
دوست دارم هر چی سبزه، هر چی آبی
هرچی قرمز و شرابی
دوست دارم رنگ بهار رو
رنگ چشم ماهیها رو
رنگ اندوه درختها
رنگ تاریک شبها رو
رنگ آفتاب
رنگ مهتاب
رنگ کرمِ نازِ شبتاب
صدای باد تو درختها
تابش ماه توی شبها.
رنگ خواب چمنها رو
رنگ سرد سحرها رو
رنگ انبوه درختها
رنگ تاریک شبها رو
رنگ موجها
رنگ دریا
رو سر انگشتهای ابرها
رنگ آفتاب
رنگ مهتاب
رنگ کرمِ نازِ شبتاب
صدای باد تو درختها
تابش ماه توی شبها.
گفتی که:
«باد، مُردهست!
از جای برنکنده یکی سقفِ راز پوش
بر آسیابِ خون،
نشکسته در به قلعه بیداد،
بر خاک نفکنیده یکی کاخ
باژگون.
مُردهست باد!»
گفتی:
«بر تیزههای کوه
با پیکرش، فرو شده در خون،
افسرده است باد!»
تو بارها و بارها
با زندهگیت
شرمساری
از مردهگان کشیدهای.
(این را، من
همچون تبی
دُرُست
همچون تبی که خون به رگام خشک میکند
احساس کردهام.)
وقتی که بیامید و پریشان
گفتی:
«مُردهست باد!
بر تیزههای کوه
با پیکر کشیده به خوناش
افسرده است باد!»
آنان که سهمشان را از باد
با دوستاقبان معاوضه کردند
در دخمههای تسمه و زرداب،
گفتند در جواب تو، با کبرِ دردِشان:
«زنده است باد!
تازَنده است باد!
توفانِ آخرین را
در کارگاهِ فکرتِ رعدْاندیش
ترمیم میکند،
کبرِ کثیفِ کوهِ غلط را
بر خاک افکنیدن
تعلیم میکند.»
(آنان
ایمانشان
ملاطی
از خون و پارهسنگ و عقاب است.)
گفتند:
«باد زنده است،
بیدارِ کارِ خویش
هشیارِ کارِ خویش!»
گفتی:
«نه! مُرده
باد!
زخمی عظیم مُهلک
از کوه خورده
باد!»
تو بارها و بارها
با زندهگیت شرمساری
از مُردگان کشیدهای،
این را من
همچون تبی که خون به رگام خشک میکند
احساس کردهام.
سرشک گوشهگیران را چو دریابند دُر یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند گر دانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بَرْ دارند
که با این درد اگر در بند درماناند درمانند
در آن حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
بدین درگاه حافظ را چو میرانند میخوانند
شعر: حافظ – آهنگ: فرهاد فخرالدینی صدا: احمد شاملو
(حافظ شیراز، روایت احمد شاملو، غزل ۲۰۲)
mp3 – Constant Bitrate (CBR) 64kbps
پ.ن: فال حافظ شب یلدا.
پ.ن.۲: یکی از بهترین دوستانام، پیام فرستاد که؛ «یلدا، یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر باهم بودن را باید جشن گرفت!».