سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
آنچه خود داشت، ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا میکرد!
بیدلی، در همه احوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور «خدایا!» میکرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تایید نظر، حل معما میکرد
دیدمش خرم و خندان، قدح باده به دست
و اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
آنهمه شعبدهها عقل که میکرد، آنجا
ساحری پیش عصا و ید بیضا میکرد!
گفت: «آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد!»
«آن که چون غنچه، دلش راز حقیقت بنهفت
ورق خاطر از این نکته محشا میکرد!»
«فیض روحالقدس ار باز مدد فرماید
دگران هم بکنند، آنچه مسیحا میکرد!»
گفتم: «این جام جهانبین به تو کی داد حکیم؟»
گفت: «آن روز که این گنبد مینا میکرد!»
گفتمش: «سلسله زلف بتان از پی چیست؟»
گفت: «حافظ گلهای از دل شیدا میکرد!»
شعر: حافظ – آهنگ: فرهاد فخرالدینی
صدا: احمد شاملو
(حافظ شیراز، روایت احمد شاملو، غزل ۱۴۲)
mp3 – Constant Bitrate (CBR) 64kbps





