کاش آب بودم،
رود میشدم بر دستهای مهربان تو.
چه قدر دلم برای توی عاشق تنگ شده!
۸۴۰
6 ژوئن, 2011۸۳۹
15 مه, 2011شاهنامهخوانی! یادش به خیر.
یاد تمام آن روزهای پر تپش و خوب به خیر.
۸۳۸
27 آوریل, 2011کاش جای کیبردت بودم، تو تقه میزدی روی تکتک کلیدها، واژه میشدم من!
۸۳۷
22 مارس, 2011گیرم که انقلاب کردی و انقلابی بودی، با دگماتیسم بودن و تعصبت چه میکنی؟
گیرم که فریاد میزدی مرگ بر شاه! با شاه سیاهرویی که ساختهای چه میکنی؟
گیرم که زندان رفتهای! با اینهمه جوانی که در زندان کردهای چه میکنی؟
گیرم که ساز میزدی و اهل دل بودی، با اینهمه ساز شکسته چه میکنی؟
گیرم که آزادی میخواستی برای بیان حق! با اینهمه حقکشی چه میکنی؟
۸۳۶
8 مارس, 2011گاهی دلم میخواهد زمینی باشم که روی آن ایستادهای.
پ.ن: در همین راستا.
۸۳۵
1 فوریه, 2011دلم میخواهد در دستهای تو آب شود، جانم، ذره ذره، قطره قطره.
دلم میخواهد در دستهای تو سبز شود، دلم، برگ به برگ، جوانه به جوانه.
دلم میخواهد در دستهای تو سرخ باشد، شادیام، قلب به قلب.
دلم میخواهد سپید باشم، در نگاه تو در نگاه ما.
۸۳۴
11 ژانویه, 2011آرزوی کوچکی نیست فنجانی چای بودن، گرم، در دستان مهربان تو!
۸۳۳
28 دسامبر, 2010بیریا بگویم؛
صفایی اگر هست،
همه از مهر نگاه توست.
۸۳۲
10 دسامبر, 2010چه استوار و پرشکوه دریافتهام
خوشبختی در همبستگی علاقه است
و عشق به گاهی خوشبختیست که تقسیم شود.
۸۳۱
7 نوامبر, 2010هر حکومتی، هر دینی، هر حزبی، هر گروهی و هر شخصی که قدرت داشته باشد «فیلتر» هم میکند. هیچ ربطی هم به «منطق قوی» ندارد.
۸۳۰
8 اکتبر, 2010۸۲۹
6 اکتبر, 2010همراه بودن و همراه ماندن، کار هر دلی نیست.
کار هر کسی نیست، دوست داشتن میخواهد.
تسلیم شدن میخواهد،
تسلیم شدن آدم به خودش.
درباره من
دریافت با ایمیل
بهرنگ



