سوگندنامه داروساز

23 نوامبر, 2009 با بهمنانه

اینجانب بهمن … فارغ‌التحصیل سال تحصیلی ۸۹-۱۳۸۸ دانشکده داروسازی تهران، در این هنگام که آئین قانونی دریافت دانش‌نامه خود را انجام داده و برای پرداختن به پیشه داروسازی شایستگی یافته‌ام، برابر شما هیأت قضات رساله دکتری و حضار دیگر، به خداوند تبارک و تعالی سوگند یاد می‌کنم و شرف و وجدان خویش را گواه می‌گیرم که همواره در پیشه خود در راه پرهیزکاری و درستی گام بردارم و در برابر عزت فن داروسازی، سیم و زر و جاه و مقام را خار بدارم و بیماران از پا درآمده را دست‌گیر باشم و راز مریضان را هیچ‌گاه فاش نسازم و به کارهای نادرست مانند افکندن جنین و داروهای کشنده به هیچ‌گونه نپردازم و همواره بکوشم تا آنچه می‌کنم پسندیده خداوند متعال باشد. اینک با پیمانی استوار زیر این سوگندنامه را به دست خود امضا می‌کنم و آن را به نام سند شرافت خویش به آموزش دانشکده داروسازی می‌سپارم.
به تاریخ دوم آذر ماه ۱۳۸۸

این روزها

5 نوامبر, 2009 با بهمنانه

اینجا درد است که می‌تراود،
اینجا مرگ است، آی!
کسی شعری بخواند
دوبیتی یا غزلی
از عشق
کسی سخنی باز گوید.
این روزها
انگار
هر لحظه و هر جا
پای‌ام به واژه‌های تلخ
گیر می‌کند
و چشم‌ام در جوی بغض
تر می‌شود.

۸۰۵

16 اکتبر, 2009 با بهمنانه

چشمهای‌ات
خاطره‌ی آسمان
دیوانگی امید به زندگی.

نفس‌ات
نسیمِ نگاه
لذت سرشار شدن.

آغوش تو
پر از مهر
شیدایی تکرار ناشدنی!

۸۰۴

3 اکتبر, 2009 با بهمنانه

وقتی که ماه، شب چهارده می‌شود
دلتنگی از پشت پنجره آب می‌شود
انگار لبخند توست که بازآفریده می‌شود.
وقتی که خواب چشم خواب مرا بیدار می‌کند
برق چشم تو دل‌ام را روشن می‌کند
انگار سینه‌ام برای لبخند تو تپشی آغاز می‌کند.

۸۰۳

16 سپتامبر, 2009 با بهمنانه

وقتی که گربه‌های پنجه گرگی
به قناری‌ها خنجی خونین می‌کشند
نوار تسلیت سبز می‌شود
و اعتراض در دست کودکان پاک کوچه و خیابان می‌نشیند.

۸۰۲

27 آگوست, 2009 با بهمنانه

می‌خوانم قلب به قلب
می‌نویسم برگ به برگ
دوست‌ات دارم را
دوست دارم.

۸۰۱

15 آگوست, 2009 با بهمنانه

انسان‌ها خشم نمی‌تنند، با گفتگو نواقص خود را از بین می‌برند.
کاش بدانی که در سکوت تنها بغض و کینه جانی تازه می‌یابد.

.

3 آگوست, 2009 با بهمنانه

پرتوی که می‌تابد از کجاست؟
یکی نگاه کن
در کجای کهکشان می‌سوزد این چراغِ ستاره
تا ژرفای پنهانِ ظلمات را به اعتراف بنشاند:
انفجار خورشیدِ آخرین
به نمایشِ اعماقِ غیاب
در ابعادِ دلهره.

آن
ماه نیست
دریچه‌ی تجربه است
تا یقین کنی که در فراسوی این جهازِ شکسته‌سُکّان نیز
آنچه می‌شنوی سازِ کَج‌کوکِ سکوت است.

تا
یقین کنی.

تنها
ماییم
من و تو
نظّاره‌گانِ خاموشِ این خلاء
دل‌افسرده‌گانِ پا در جای
حیرانِ دریچه‌های انجماد هم‌سفران.

دستادست ایستاده‌ایم
حیران‌ایم اما از ظلماتِ سردِ جهان وحشت نمی‌کنیم
نه
وحشت نمی‌کنیم.

تو را من در تابشِ فروتنِ این چراغ می‌بینم آن‌جا که تویی،
مرا تو در ظلمتکده‌ی ویران‌سرای من در می‌یابی
این‌جا که من‌ام.

شعر: احمد شاملو – آهنگ: فریدون شهبازیان
(مدایحِ بی‌صله، ۵ شهریور ۱۳۶۸)
mp3 – Variable Bitrate (VBR) 96kbps

۸۰۰

23 جولای, 2009 با بهمنانه

گندم مرا نمی‌خری.
سبز مرا قرمز می‌خوانی.
‎آبی را که می‌نوشم می‌بویی.
جمهور سرزمین مرا می‌کُشی.
استقلال، آزادی و جمهوری را
اگر بگویم به ریشخند گرفته‌ای
کلامی به گزاف گفته‌ام؟!

۷۹۹

9 جولای, 2009 با بهمنانه

دوست‌ات دارم
نه به اندازه‌ی آغوش شوق
به حجمی از فوران سپید عشق.